|
|
|
|
|
خواهر چه واژه مقدسی است هنوز طعم مهربانی اش عطر مهر ورزی اش شفای جان من خدا خدای واژه های آسمانی است
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 18 اسفند1386ساعت 20:54 توسط محمد عکاف
|
|
||
|
|
|
|
|
ميل وكباده وگود زورخانه و صداي مرشد كه بانواي جانم «علي» به پهلوانان رخصت هنر نمايي مي دهد. مي رود كه جزئي از خاطرات ما شود. ورزش پهلواني و زور خانهاي پيش از آنكه يك ورزش باشد اصالتي است ماندگار از فرهنگ پهلوان منشانه ايرانيان و يادگاري است كه از سرچشمه زلال فرهنگ علوي و مرد مردان امير مومنان علي، نشات گرفته است. ميراثي از مسلك پهلواني پورياي ولي. ميل و كباده مظهر غيرت ، نشان پهلواني رخصت خدمت، سقف زورخانه ها به حرمت بندگي چون مساجد گونبد و حرمت گود نزد پهلوانان چون آستان جانان مقدس است .حيف كه اين ميراث ارزشمند گذشته گان در روزگار ما رو به فرامشي گذاشته و جايش رابه انواع ورزش هاي قدرتي ورزمي داده است. بيم آن ميرود كه تا چندي ديگر فرهنگ زورخانه اي و گود پهلواني در شمار آثار ثبت شده در يونسكو به عنوان ميراث فرهنگي درخطر انقراض در آيد و پهلواني تنها در قالب عكس ها و نقاشي هاي موزه اي ديده شود. نگذاريم كه اين چراغ به خاموشي درايد و تنها يادي از ميل و كباده زني بماند. گود زورخانه پهلواناني جوان چون پورياي ولي مي خواهد تا نقش پهلواني همچنان بر بازوي جوان ايراني بماند. تا پهلوانان پيشكسوت نفسي تازه كنند و مشتاق به پهلوانان جوان رخصت دهند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 10 آذر1386ساعت 2:58 توسط محمد عکاف
|
|
||
|
|
|
|
|
به روزگار دلم٬ نو بهار آمده است به سیر کوچ نگاهم ٬نگار آمده است سکوت سبز رهایی دوباره در جانم دریده بغض جدایی ٬که یار آمده است
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 19:47 توسط محمد عکاف
|
|
||
|
|
|
|
|
شاخه هاي گل، بستههايكوچك هديه، خندههاي شيرينكودكي و كلماتي كه از سر مهر، برتخته سياه مدرسه نوشته مي شود فردا را روز متفاوتي با ديگر روز هاي سال براي دانش آمزان و معلمان مي نماياند. فردا روز احترام به صبورترين و مهربانترين ستارگان آسمان زندگي مان است. فردا جشن ستايش از انسانهايي است كه از جنس آينه اند و رشته هاي محبتشان تا آينده همه ما امتداد خواهد داشت. فردا شور شعور عشق در تابلوي تجليل از معلمان اين مرز و بوم تجلي پيدا ميكند و به احترام مقامي كه نبي اكرم به اين فرشتهگان زميني داده است به دستانشان بوسه ميزنيم و شاخهاي از جوانههاي زندگيمان را پيش كششان ميكنيم؛ هرچند كه بضاعتمان اندك است و چه كسي مي تواند مزد يادگيري را بپردازد و خود را از بند بندگي معلم برهاند كه مولايمان علي گفت:«هركه مرا نكته اي بياموزد مرا بنده خود كرده است». فردا روز معلم است، فرصتي دوباره براي نگريستن به تمامي وظايفي كه در مقابل اين قشر جامعه داريم و هنوز نتوانسته ايم به آن عملكنيم. فردا روز معلم است و همه ما تلاش داريم كه اين روز را برايشان به ياد ماندني تر كنيم اما حيف كه سختي هاي زندگي هزار خوان مشكل بر سرراهشان كذاشته وكامشان را تلخ كرده است. در دنياي امروزكه انسان سالم محور توسعه اجتماعي و اقتصادي است؛ آموزش و پرورش به عنوان نهاد متولي تربيت نسل آينده و معلم به عنوان تاثيرگذار ترين عامل پرورش انساني همواره مورد توجه بوده و بهترين امكانات اقتصادي و فرهنگي در اختيار شان. اما حيف كه در كشور ما همواره از اين قشر به عنوان برترين افراد جامعه ياد ميشود اما از كمترين امكانات زندگي بهره مند هستند و در رهگذر سياست گذاري هاي كلان و در كنار توسعه بخشهاي مختلف هنوز نتوانسته ايم حداقل هاي زندگي را براي اين طبقه جامعه مان فراهم كنيم. گاه مي بينيم كه آنها براي گذران زندگي و تامين حداقل رفاه دچار مشكل هستند و همواره فكر ميكنند كه شانشان آنطور كه شايسته است مورد توجه و تامل قرار نگرفته! فردا روز معلم است و همه از معلم و ارج و منزلتش حرف خواهيم زد. اما فردا كه به پايان برسد قصه تكراري مشكلاتشان چون قصه هاي هزارو يك شب ادامه خواهد داشت. صادقانه ترين تجليل روز معلم پذيرفتن اين واقعيت است كه هنوز برايشان كاري نكرده ايم... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 10:50 توسط محمد عکاف
|
|
||
|
|
|
|
|
من یک سه چرخه نو داشتم٬قرمز و زرد٬با یک زنگ...فکر می کنی آنها سه چرخه ام را خراب کرده اند؟ . ..کاش تانک ها ٬ اسباب بازی بچه ها می شدند.بسته های آب نبات از آسمان فرو می ریخت.خمپاره انداز ها بادکنک شلیک می کردند و تفنگ ها شکوفه گل می دادند.همه ی بچه های دنیا با آرامش می خوابیدند٬که آژیر خطر یا تیر اندازی آن را بر هم نمی زد.پناهندگان به روستاهایشان برمی گشتند و ما دوباره از نو شروع می کردیم.
این ها نوشته های کودکان یوگسلاوی سابق است.آثاری در قالب نقاشی و دست نوشته هايي که از ترس و وحشت و البته امید آنان به زندگی می گوید.دیدن نقاشی ها و خواندن نوشته های این کودکان مرا به یاد ۸ سال جنگ خودمام انداخت.اما تجربه آنها از جنگ خیلی تلخ تر و وحشت ناکتر است.تا جايي كه نهاد هاي بين المللي به فكر اعزام گروهايي به اين كشور شده اند تا با روشهايي آثار رواني ناشي از اين جنگ را در كودكان كه حالا نوجوان و جوان شده اند كاهش دهند. ما بمباران و آژیر قرمز را به یاد می آوریم-منظورم هم سن و سال های خودم است-اما هیچگاه به چشم خودمان ندیدیم که پدر٬مادر٬برادر و خواهرمان را مقابل چشمانمان تیر باران کنند.
"من خواب صلح می بينم" در قالب کتابی به همین نام توسط صندوق كودكان سازمان ملل متحد جمع آوري شده است.و براي اولين بار در ايران توسط غلامرضا امامي ترجمه و انتشارات افق آن را منتشر كرده است.زاويه هاي پنهان آثار هنري اين كتاب كه عسكهاي عكاسان اروپايي از دوران جنگ يوگسلاوي سابق آن را كامل كرده است ارزش يك بار ورق زدن را دارد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 17 فروردین1386ساعت 19:37 توسط محمد عکاف
|
|
||
|
|
|
|
|
به خيمه تو پناه مي آوريم در دنياي امروز كه منافع مالي وسودهاي كلان اقتصادي جايگزين بسياري از ارزش هاي انساني شده است. بيش از از هر زمان ديگري انسان ها به دنبال آرامشي ماندگار هستند. اين آرامش در فرهنگ ما ايرانيان با توسل به اهل بيت ، ذكر و دعا فراهم ميشود. به همين خاطر است كه هرچه دنيا به سمت پيشرفت و تكنولوژي مدرن گام بر مي دارد، هرچه ابزار ارتباطات كامل تر و دنيا به سمت انفجار ا طلاعات پيش مي رود، نياز به معنويت در بين انسان ها قوت مي گيرد. شايد به همين دليل مهم، هر سال بر تعداد شب زنده داران قدر، ندبه كنان عرفه و عزاداران شهداي كربلا افزوده ميشود. بايد اين واقعيت معنوي را پذيرفت كه اگر روزگاري حرف دل مردم در مراسم ذكر و توسل حوايج شخي و درمان بيماري هاي جسمي شان بود ويا باز شدن بخت جوانانشان و سروسامان گرفتن آنها را طلب مي كردند، حالا رسيدن به آرامش روحي و امنيت خاطر بر همه اين خواسته ها مقدم است.حالا خيمه هاي حسين(ع) به پناهگاهي براي نجات از زندگي پر زرق و برق و تجملاتي ونائل آمدن بر مشكلات اخلاقي روزگار تبديل شده است.به همين خاطر مهمانان حسينيه ها وتكايا فارغ از جايگاه و پست و مقامشان برزيلو هاي ساده حسينيه مي نشينند و در كنار ديگر عزاداران به لحظه اي آسودن مي انديشند. شايد حالا ما معني واقعي كشتي نجات حسين(ع)را بهتر درك كنيم. ما كه در دريايي طوفان زده، راه سعادت و زندگي همراه با آزادگي را گم كرده ايم و به دنبال كشتي نجات در اين گرداب دست و پا مي زنيم. محرم براي همه ما يك فرصت است تا دستمان را به كناره هاي كشتي نجات اهل بيت بگيريم و خودمان را از اين همه فرامشي و گناه برهانيم و بدانيم كه قبل از آن كه ما دست كمك به سوي ساكنان كشتي نجات دراز كرده باشيم، آنها پيش از ما دست نجات دهنده شان را به سمت ما دراز كرده اند.اگر شب هاي عزيز قدر را از دست داده ايم،اگر معرفت درك عرفه را نداشتيم ،محرم را غنيمت شمريم و با معرفت و شناخت به خيمه حسين(ع)پناه بريم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 6 بهمن1385ساعت 11:38 توسط محمد عکاف
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا اسباببازي از قرقره كش تا ماشينهاي كنترلي
بايد هفتهها، پاي چرخ خياطي دستي مادرمان منتظر مينشستيم، تا قرقرههاي خالي را جمع كنيم. تعدادش هرچه بيشتر، بهتر براي اين كار گاهي چندين هفته بايد صبر ميكرديم. بعد همه آنها را كنارهم ميچيديم و رديف از توي آنها كش رد ميكرديم، چيزي شبيه چرخهاي قطار. بعد يكي،2 تكه چوب بستني كيم هم از بالاي قرقره و زير كشها عمودي رد ميكرديم. اين طوري بيشتر شبيه قطار ميشد و بعد با همان اسباببازي دستساز روي حاشيه فرش كه مثلا خط آهن بود، حركت ميكرديم. بالا و پايين حاشيههاي فرش هم مثلا ايستگاه راه آهن و محل توقف قطار بود. البته گاهي اوقات اين كار را با قوطيهاي خالي كبريت هم انجام مي داديم.قوطيهاي خالي كبريت مثلا ماشين بود. حاشيههاي قالي، خيابان و مسافران هم دانههاي نخود و لوبيا ؛كه در مسير حركت قوطيهاي خالي كبريت كه براي ما، اتومبيلهاي واقعي بودند، پياده و سوار ميشدند. البته زماني كه ميخواستيم در كنار ماشينهاي مسافربريمان (قوطيهاي خالي كبريت) موتورسيكلت هم داشته باشيم، قاشقهاي كوچك بستني ليواني، همان موتورسيكلتهاي خياليمان ميشد. همه دنياي كودكي ما چند تا قرقره و قوطيهاي خالي كبريت، قاشقهاي بستني ليواني و دانههاي نخود و لوبيا بود و چه كارها كه با همين وسايل كاملا ابتدايي نميكرديم. توي خيال خودمان راننده تاكسي و لوكوموتيوران ميشديم و تا آن سر دنيا مسافرها را جابه جا ميكرديم. آن روز ها كسي به فكر خريدن اسباببازي براي بچه ها نبود و خيلي از هم سن و سالهاي ما حتي رنگ اسباببازي را هم نميديدند و اگر مسافرتي ميرفتيم و پدر خانواده ميخواست ولخرجي كند شايد يك ماشين پلاستيكي نصيبمان ميشد كه همين را هم از ترس خراب شدن هزار تا سوراخ سمبه قايم ميكرديم، تا دست جن و پري به آن نرسد. به مرور زمان اسباببازيها هم مثل همه وسيلهها متنوع و كاملتر شد.تا اينكه ماشينهاي چوبي جاي خودش را به ماشينهاي پلاستيكي داد و بعد از آن ماشينهاي كوكي به بازار آمد. اسباببازيهايي كه با باطري كار ميكردند، نسل چهارم اسباب بازي ها بودند. و حالا ماشينهاي كنترلي در شكل و اندازههاي مختلف دنياي جديدي از بازيهاي كودكانه را ساختهاند. روزگار ما خيلي از والدين خريدن اسباببازي را بد ميدانستند و عقيده داشتند بچهها را زيادهخواه بار ميآورد و امروزه اسباببازي نقش مهمي در رشد و تربيت كودكان دارد. شايد به همين خاطر است كه خيلي از ما وقتي مقابل يك اسباببازي فروشي ميرسيم بياختيار ميايستيم و لحظهاي طولاني به اسباببازيهاي داخل مغازه خيره ميشويم. شايد بدمان نيايد چند لحظهاي با يكي از اين ماشينهاي كنترلي بازي كنيم. به هر حال بايد اين واقعيت را بپذيريم كه اسباب بازي نقش بسيار مهمي در رشد و پرورش كودكان دارد، و نبايد به اسباب بازي به عنوان يك وسيله بي ارزش كه فقط پول والدين را به باد مي دهد نگاه كنيم.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 10 دی1385ساعت 10:17 توسط محمد عکاف
|
|
||
|
|
|
|
![]() آقا ما را طلبيد
همواره ساخت مجموعه هاى تاريخى - مذهبى براى تلويزيون يا سينما، با دشوارى هاى بسيارى همراه است. كمبود منابع، روايت هاى مختلف از يك واقعه تاريخى، رعايت حساسيت هاى مذهبى، عدم امكان نمايش چهره معصومان و همچنين مشكلات فنى و كمبود امكانات و تجهيزات بخشى از اين مشكلات است. اما آنچه كارهاى تاريخى - مذهبى را با سختى هايش دلنشين و دوست داشتنى مى كند دلبستگى معنوى هنرمندان به خاندان عصمت و طهارت است. مهدى فخيم زاده تجربه كارگردانى ۲ اثر تلويزيونى تاريخى - مذهبى را در كارنامه خود دارد. سريال تنهاترين سردار كه به زندگى حضرت امام حسن (ع) مى پرداخت و مجموعه «ولايت عشق» كه در بين مردم ايران به سريال امام رضا (ع) معروف است. توليد اين اثر هنرى از سال ۱۳۷۶ آغاز شد و به حضور حضرت على بن موسى الرضا (ع) در ايران و وقايع دوران خلافت مامون تا شهادت ايشان پرداخته شده است.آنچه مى خوانيد گفت وگوى كوتاهى است با مهدى فخيم زاده كارگردان ولايت عشق كه تا به حال سريال و فيلم سينمايى آن به مناسبت ايام ولادت و شهادت حضرت رضا (ع) از سيماى جمهورى اسلامى ايران پخش شده است.
* به هنگام كارگردانى مجموعه تلويزيونى «ولايت عشق» چه حسى داشتيد؟ ** در بيان علاقه ايرانى ها به امام رضا (ع) همين بس كه آنها دايم به زيارت مرقد مطهرش مى روند، به او قسم مى خورند و امام رضا (ع) را به شهادت مى طلبند. تصور مى كنم، مرقد امام رضا (ع) تنها يك بارگاه نيست، بلكه محل حضور و ارتباط مردم با اين امام بزرگوار است، از اين رو، در ذهن همه ايرانى ها، امام رضا (ع) همچنان زنده و جاويد است. * چه احساسى به امام رضا (ع) داريد؟ ** به هر حال من هم جدا از مردم نيستم، اصلا همين اصطلاح «امام رضا (ع) ما را طلبيده» نشان مى دهد كه به زيارتش نمى رويم، بلكه اوست كه اجازه مى دهد كسى به زيارتش بيايد يا خير. * از چه زمانى حس كرديد كه مى توانيد با امام رضا (ع) ارتباط برقرار كنيد؟ ** نخستين بار با پدر و مادرم به مشهد رفتم. يادم مى آيد در آن سفر كسى كلمه «گنبذنما» را (با همين تلفظ «گنبذ» نه «گنبد») به زبان آورد و پس از آن، همه صلوات فرستادند و دعا خواندند. من بلند شدم تا ببينم كه چه چيزى ديده اند، اما هر چه نگاه كردم چيزى نديدم. بعدها فهميدم ظاهرا يك نفر در يك لحظه، در موقعيتى قرار گرفته بوده كه توانسته گنبد حضرت رضا (ع) را ببيند. * نخستين بارى كه وارد حرم شديد چه تصويرى از امام رضا (ع) در ذهنتان داشتيد؟ ** با آن شور و وجدى كه پدر و مادر و اطرافيان داشتند و با آن هجومى كه مردم به طرف صحن مطهر ايشان مى بردند، متوجه شدم اين زيارت با زيارت «ابن بابويه» و زيارت اهل قبور كه تا آن زمان رفته بودم، فرق دارد. گويى احساس ملاقات با يك انسان مقدس زنده را داشتم. * زمانى كه به حرم امام رضا (ع) مى رفتيد، فكر مى كرديد كه روزى درباره امام رضا (ع) فيلمى بسازيد؟ نه تنها فكر نمى كردم كه درباره امام رضا (ع) فيلم بسازم، حتى در مورد امام حسن (ع) هم چنين فكرى نمى كردم، حتى فكر نمى كردم فيلم تاريخى بسازم، نه جسارت اين كار را در خودم مى ديدم و نه لياقتش را احساس مى كردم كه بروم و پيشنهاد ساخت مجموعه اى تلويزيونى درباره ائمه معصومين بدهم. در حقيقت فيلم امام حسن (ع) به من تكليف شد. به هر حال من پذيرفتم، در حالى كه خيلى از دوستان، مرا از اجراى اين كار منع مى كردند. خود من هم خيلى وحشت داشتم. سرانجام به اين نتيجه رسيدم كه شروع كنم به نوشتن و اگر خود ايشان نخواستند حتما در جايى متوقف مى شوم و كار عملى نمى شود، اما ديدم كه كار انجام شد. پس از آن، به علت تجربه اى كه كسب كرده بوديم، به ما پيشنهاد ساخت فيلم درباره امام رضا (ع) را دادند. نكته اى كه بايد خاطرنشان كنم اين است كه در ساخت مجموعه تلويزيونى امام حسن (تنهاترين سردار)، شوراى تاريخ اسلام وجود نداشت و بعدها آقايان نظارت كردند. ولى در ساخت مجموعه تلويزيونى ولايت عشق، شوراى تاريخى اسلام از همان ابتداى كار حضور داشت و كار پيگيرى فيلم نامه، معرفى منابع و حتى مشخص كردن محورها را بر عهده گرفت. اين كه مثلا اين مجموعه چگونه شروع و چگونه تمام شود، هجرت امام از مدينه تا مرو چگونه باشد و از چه مسيرى صورت بگيرد و... * چه كسانى كار نظارت اين مجموعه را بر عهده داشتند؟ ** آقاى دكتر شهيدى، آقاى دكتر آيينه وند، آقاى رسول جعفريان (از اعضاى حوزه علميه قم)، آقاى محلاتى، آقاى حيدريان، آقاى فهيمى فر، آقاى ابوترابى. * در اين مورد چند كتاب مطالعه كرديد و نگارش فيلم نامه چقدر طول كشيد؟ ** قبل از نگارش فيلم نامه، كار مطالعه را شروع كردم و ظرف تقريبا هشت ماه، بيست و چند جلد كتاب خواندم. از جمله «زندگى سياسى امام رضا (ع)» نوشته جعفر مرتضى عاملى، «راويان امام رضا (ع)» نوشته آقاى عطاردى، تاريخ يعقوبى، «عيون الاخبار الرضا» كه سخنان امام رضا (ع) را از آن درآورديم، قسمت هايى از «مسندالرضا» كه دوستان ترجمه كردند و در اختيار بنده قرار دادند، زندگى امام رضا نوشته آقاى ابوالقاسم سحاب در دو جلد، كتاب هايى راجع به تاريخ ايران در آن زمان خاص، كتاب راجع به دعبل خزايى، رافع بن ليث و... حدود يك سال نوشتن فيلم نامه طول كشيد. * تا به حال اتفاق افتاده است كه هنگام متوقف شدن كار به حضرت رضا (ع) متوسل شويد؟ ** همه ما اعتقاد داريم كه كار در اين زمينه ها، يك جور طلبيدن مى خواهد. همين طور كه اگر قرار باشد كسى به زيارت ايشان برود، ابتدا بايد ايشان بطلبند، در اجراى اين امور هم، يارى و كمك از طرف ايشان ضرورت دارد و بايد به ايشان متوسل شد. (این گفت و گو در روزنامه جوان۱۲آذرماه۱۳۸۵منتشر شده است)
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 18:31 توسط محمد عکاف
|
|
||
|
|
|
|
تو از نسیم می رسی تو از بهار زندگی وماه ٬ماه منتظر در انتظار بندگی تو از وجود آدمی گرفته ای سکوت را بخوان! همیشه سبز من امید را امید را تو ای شکوه زندگی عبور لحظه های من غریب تر شدم ببین همره خودمرا ببر ...سبز پوش من٬امسال تولدت جای من کنار آستانت خالی است.مرا فراموش نکن...تولدت مبارک!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 11 آذر1385ساعت 17:5 توسط محمد عکاف
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه دوست داشتم یکی که «محرمه»،«نزدیکه»،«میشه احساسم رو باهاش قسمت کنم» خواهرانه دستم رو بگیره و محبتش رو بریزه تو دلم. یه خواهر که خط و مرزی بین من و اون وجود نداشته باشه و احساس کنم،نزدیک ترین آدم روی زمین بعد از همسرم به منه.به «مینا» این چیز ها رو گفتم.در جوابم گفت:«اینقدر گشتی آخرش که چی؟فقط خودت رو خسته کردی.نگرد!اون که خواهر گمشده تو باشه یه روزی خودش پیدا می شه...» حالا فقط منتظرم...یعنی پیداش میشه؟کسی که برای دوست داشتن من،هزارتامعادله دست و پاگیرو الکی واسه خودش نچینه؟کسی که برای دوست داشتن من مجبور نباشه پیش خودش هی مرور کنه که من کیه اون میشم و اون کیه من.دست آخر هم اونقدر با تردید هاش دست و پنجه نرم کنه که مجبور بشه صورت مساله رو پاک کنه.کسی که مجبور نباشم برای هر چیزی بهش توضیح بدم و دلیل بیارم.دست آخر هم احساس کنم چقدر بیهوده برای اثبات چیزی که وجود داشته تلاش کردم.آخه کدوم آدم عاقلی برای اثبات آفتاب هم باید جواب پس بده... امسال ماه رمضون برات خواهر گمشدم دعای جوشن کبیر خوندم ،توی روزه هام مهمونت کردم و آخر شب ها توی تنهاییم باهات حرف زدم...منتظرت می مونم هرچند که نمی دونم کی میرسی.تا همه حرف های نگفتم رو برات بگم.نمی دونم کی هستی و کجایی،اما خیلی دوستت دارم... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 7 آبان1385ساعت 18:24 توسط محمد عکاف
|
|
||